![]() |
حرفهای ♥ عشقولانه |
![]() |
|
یادداشتها +
خاطرات یک دانشجوی دانشگاه آزاد مشهد
|
|
صفحه 94
|
|
♥ تركه كيس كامپيوترشو مي بره نمايندگي ميگه:آقا اين اين خرابه مي پرسن چرا؟ جواب ميده : چند روزه جا ليوانيش بيرون نمي آد ♥ قصابي جبارخان به ليست مشتريها: ♥ یک سوال داشتم ازتون می خواستم بپرسم ایران که نفت صادر میکنه بشکه هاشو پس می گیره یانه؟
♥ دوتا كرم تو بدن يه آدم زندگي ميكردن يه روز يكيشون شيك ميكنه دوستش ازش ميپرسه چرا؟ بهش ميگه آخه با گوز بعدي پرواز دارم
♥ تركه داشته از تو جزيره آدمخورا رد ميشده، يهو ميبينه آدم خورا محاصرش كردن. بيچاره جفت ميكنه با حال زار ميگه: اي خدا بدبخت شدم! يهو يك صدايي از آسمون مياد: نترس بندة من، بدبخت نشدي! اون سنگ رو از جلوي پات بردار بكوب به سر رئيس قبيله. تركه خوشحال ميشه، سنگ رو ميكوبه تو كلة رئيس قبيله. رئيسِ قبيله جابهجا ميميره، باقي افراد قبيله شاكي ميشن، نيزه به دست، شروع ميكنن دويدن طرف تركه! يهو يك صدايي از آسمون مياد: خوب بندة من، حالا ديگه بدبخت شدي! ♥ كشاورز پير در كنار گاو آهن فرسوده اش ايستاده بود و به مزرعه شخم نخورده اش مي نگريست و همچنان منتظر بود... چون گاوش داشت اس ام اس مي خوند. (نه اصلا منظورم شما نیستید!!!) ♥ تركه ميخواسته با دختر اسراييلي ازدواج كنه، به علامت اعتراض، سر سفره عقد حاضر نميشه. ♥ روز يه تركه ميپره تو آب، زنگ ميزنه، لره ميره در رو باز ميكنه! ♥ به ترکه ميگن اذون بگو ميگه همه چي با يک نگاه شروع شد !!! ♥به ترکه میگن موقع سکس چطوری زنتو ديونه میکنی میگه : وقتی کارم تموم می شه ، آلتمو !! با پرده پاک میکنم ♥ پيرهزنه جلوی تاکسيه رو میگيره میگه : نماز جمعه راننده میگه : ولی مادر امروز سهشنبست پيرهزنه میگه : ای وايييييييی خاک ب سرم ديدی ديشب حاجی گولم زد ♥ ترکه میره مسابقه بیست سوالی، رفقاش از پشت صحنه بهش میرسونن که: جواب برج ایفله، فقط تو زود نگو که ضایع شه. خلاصه مسابقه شروع میشه، ترکه میپرسه: تو جیب جا میگیره؟ میگن: نه. ترکه میگه:...ها! پس حتماٌ برج ایفله! ♥ ترکه میره مسابقه بیست سوالی، رفقاش از پشت صحنه بهش میرسونن که: جواب خیاره، فقط تو زود نگو که ضایع شه. خلاصه مسابقه شروع میشه، ترکه میپرسه: تو جیب جا میگیره؟ میگن: نه. ترکه میگه: بابا این عجب خیار گندهیه! ♥ ترکه میخواسته تو یک ادارة دولتی استخدام شه، میبرنش گزینش. اونجا یارو ازش میپرسه: شما وقتی میخوین وارد مستراح شید، با پای راست وارد میشید یا با پای چپ؟! ترکه هول میشه، میگه: یلده شما منو استخدام کنید، من با سر وارد میشم! ♥ عملیه شب جمعه نشسته بوده تو حیاط واسه خودش بساط میزونی جور کرده بوده و تو حال بوده، که یهو یک توپ از آسمون میاد میزنه بساط منقل و وافورش رو به گند میکشه. خلاصه بدبخت صاب وافور همینجوری هاج و واج نشسته بوده داشته به شانس گند خودش لعن و نفرین میفرستاده، که یهو صدای زنگ در بلند میشه و حالا زنگ نزن کی زنگ بزن! جناب عملی با هزار بدبختی، خودشو میرسونه دم در، میبینه پشت در یک بچه ده-یازده ساله واستاده، هی داد میزنه: توپم...توپم! یارو خیلی شاکی میشه، میگه: ای بی ظرفیت! بابا خوب منم توپم... دیگه نمیام کاسه کوزه مردم رو بهم بزنم که! ♥ ترکه سوار هواپیما میشه، میشینه کنار دست یک پیرمرده. خلاصه سر صحبت باز میشه و این دوتا نسبتاٌ با هم رفیق میشن. وسطی راه، یک مهمون داره میاد از پیرمرده میپرسه، پدر شما شکلات میل دارید؟ پیرمرده میگه: نه خیلی ممنون، من بواسیر دارم. مهمون داره از ترکه میپرسه: شما چی؟ ترکه میاد تریپ رفاقت بگذاره، میگه: نه مرسی. این رفیقمون بواسیر داره، باهم میخوریم! ♥ سه تا پسره با هم کل گذاشته بودن، اولی میگه: بابای من مهمترین آدم مملکته. دوتای دیگه میپرسن: مگه بابات چیکارس؟ میگه: بابای من رئیسجمهوره. هر قانونی که بخواد گذاشته بشه رو باید اول بابی من امضا کنه. دومی میگه: برو بابا حال نداری. بابی من عمری پوز بابی تورو میزنه! اولیه میگه: مگه بابات چیکارس؟ پسره میگه: بابای من نماینده مجلسه.. تا بابای من رای نده، عمری قانونی بابای تو تصویب نمیشن. سومی برمیگرده میگه: باباهای شما جلوی بابای من پشم هم نیستن! اون دو تا میپرسن: مگه بابات چیکارس؟ پسره میگه: بابای من پاسبونه... جلوی خیابون وامیسته، پونصدتومن میگیره، میشاشه به قانون باباهی هردوتون! ♥ ترکه سنگ مینداخته تو صندوق صدقات، ازش میپرسن: بابا این چه کاریه میکنی؟! میگه: میخوام به انتفاضه کمک کنم! ♥ دو تا کرم آبادانی تو روده یک بدبختی زندگی ميکردن، یک روز یکیشون بیدار میشه، میبینه دومی با کت شلوار و کروات و عینک آفتابی و کیف سامسونت داره آخر روده قدم میرنه. .ازش میپرسه: تیپ زدی، با کسی قرار داری؟! دومی میگه: نه ولک, با گه بعدی پرواز دارم! ♥ یک بابیی داشته از سر کار برمیگشته خونه، یهو میبینه یک جمع عظیمی دارن تشییع جنازه میکنند، منتها یجور عجیب غریبی: اول صف یک سری ملت دارن دو تا تابوت رو میبرن، بعد یک یارو مرده با سگش راه میره، بعد ازون هم یک صف 500 متری ملت دارن دنبالشون میرن. یارو کف میکنه، میره پیش جناب سگ دار، میگه: تسلیت عرض میکنم قربان، خیلی شرمندم...میشه بگید جریان چیه؟ یارو میگه: والله تابوت جلوییه خانممه، پشتیش هم مادر خانومم... هردوشون رو دیشب این سگم پاره پاره کرده! مرده ناراحت میشه، همینجور شروع میکنه پشت سر یارو راه رفتن، بعد از یک مدت برمیگرده میگه: ببخشید من خیلی براتون متاسفم، میدونم الانم وقت پرسیدن اینجور سوالا نیست، ولی ممکنه من یک شب سگ شما رو قرض بگیرم؟! مرده یک نگاهی بهش میکنه، اشاره میکنه به 500 متر جمعیتی پشت سر، میگه: برو ته صف! ♥ ترکه خودکارش تموم میشه، ترک تحصیل میکنه! ♥ ترکه میره مسابقة قرائت قرآن، شلوار ورزشی میپوشه! ♥ ترکه پسرشو میگذاره دانشکده افسری، رفیقاش بهش میگن: بابا اینکه درسش خوب بود، میگذاشتی دکتری، مهندسی چیزی میشد، ترکه میگه: آخه میخوام وقتی درسش تموم شد باهم کلانتری باز کنیم! ♥ به يکي ميگن با ريلکس جمله بساز.ميگه:رفتيم باغ وحش با گوريل عکس انداختيم! ♥ ترکه میره واسه تلفن همراه ثبت نام میکنه، بهش میگن: تا سه ماه دیگه بهت تحویل میدیم. ترکه هم رو کمربندش مینویسه: به زودی در این مکان یک عدد موبایل افتتاح خواهد شد! ♥خداوند آسمان را آفرید گفت چه زیباست! زمین را آفرید گفت چه زیباست! مرد را آفرید گفت چه زیباست! زن را آفرید گفت :خوب اشکال نداره ! آرایش میکنه زیبا میشه! ♥ به رشتيه ميگن اعضاي خانوادتو نام ببر، ميگه: صاايران، امرسان، موبايل، آمريكا!! ميگن: مرتيكه اين شعر ها چيه ميگي؟! رشتيه ميگه: آخه شما نميدوني؛ صاايران دختر كوچيكمه، هر روز بهتر از ديروز! امرسان دختر بزرگمه، زيبا جادار مطمئن! موبايل خانمه، كه هيچ وقت در دسترس نيست! آمريكا هم خودمم، كه هيچ غلطي نميتونم بكنم! ♥ ترکه به زنش میگه : عجب داماد آمریکایی خوبی داریم . زنه میگه چطور؟ میگه من پشت در بودم شنیدم برا اینکه ما بیدار نشیم داشت دخترمونو ساکت میکرد و هی میگفت : ساک ایت! ساک ایت !!!! ♥ سرگذشت یک پسر در دانشگاه قزوین: ♥ آذربایجان را به دلیل خر تو خر شدن به 2 قسمت غربی و شرقی تقسیم کردند ♥ تركه ميخ ميره تو پاش، نميتونه درش بياره با چكش ميزنه كجش ميكنه ♥ یه روز بامشاد با شورت می ره تو خیابون،بهش میگن چرا با شورت اومدی تو خیابون .میگه:وفاداری،وفاداری،با شورت من چی کار داری . ♥ یه روز یه آخونده اکس میزنه میره بالا منبر میگه بیت المقدّس دس دس دس. ♥ ترکه پرتقال خونی میخوره، ایدز میگیره! ♥ تركه مي خواسته بميره وصيت مي كنه من كه مردم يه ميليون خرجم كنين ♥ به معتاده ميگن نماز بخون ميگه: ♥ ترکه ساعت سه نصفِ شب زنگ میزنه صدا و سیما، میگه: ببخشید آقا به نظرِ شما الان مسئول مملکت خوابه؟ یارو میگه: نمیدونم ولی احتمالاً باید خواب باشن. ترکه میگه: معذرت میخوام؛ ولی آقای رئیس جمهور چی، ایشون هم خوابه؟ یارو میگه: نمیدونم ولی یحتمل ایشون هم خواب باشن. ترکه میگه: ببخشید ولی آقای وزیر چی؟ یارو میگه: احتمالاً ایشون هم خواب هستن، چطور؟ ترکه میگه: پس دمت گرم حالا که همه اینا خوابن یه شو هندی بذار حال کنیم! ♥ تركه ميره جبهه تو خاك عراقيا لخت ميشه رو زمين دراز ميكشه بهش ميگن داري چيكار مي كني ميگه دارم به خاك دشمن تجاوز مي كنم ♥ رشتيه زنش ميميمره ميره بالا سرقبرش ميگه: ♥ ترکه زنگ میزنه فلسطین، میبینه اشغاله! ♥ فرق دختر با پسر : دخترا با 1000 آرزو با يه پسري دوست ميشن ♥ به ترکه ميگن چرا در خونت نوشتي WC؟ ♥ صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره ♥ تو یه مهد کودک دختر بچه می پرسه : ♥ رشتيه با رفيقش رفته بودن خريد، ميبينن دم در يك فروشگاه بزرگ نوشته: سكس مجانی و جوايز نفيس (با خريد بيش از دههزار تومن كالا). خلاصه كلی حال ميكنند و ميرن تو اونقدر آت و آشغال ميخرن تا آخر دههزارتومن رو رديف ميكنن، بعد خوشحال و خندان ميان دم صندوق حساب ميكنند و ميگن:خوب اين سكس مجانی ما چی شد؟ صاحب مغازه ميگه،شما يك عدد بين يك تا ده انتخاب كنيد.رشتيه ميگه:هفت.مرده ميگه:متاسفانه عدد امروز واسه سكس مجانی هشته،جاييزه عدد هفت يك فندكه! خلاصه رشتيه فندكشو ميگيره و با حالِ گرفته مياد بيرون، رفيقش بهش ميگه: فكر كنم اين جريان سكس مجانی خالی بندی باشه. رشتيه ميگه: نه بابا من و تو شانس نداريم... خانوم من تاحالا سه بار برنده شده! ♥ ترکه لباس شیک می پوشه میره تو خیابون یه دختره بهش میگه:بخورمت ترگه می گه:این گه خوری ها به تو نیومده!!! ♥ لره داروخونه داشته، یک روز جلو در مغازه بزرگ مینویسه: سوسک کش جدید رسید! خلاصه بعد یک مدت یک بابایی میاد تو میگه: ببخشید، جریان این سوسککش جدید چیه؟ این خونة ما رو سوسک سر گرفته. لره میگه: این دارو خیلی جدیده و بازدهیش هم تضمینیه. شما این دارو رو میریزید تو یک قطره چکون، بعد کشیک میکشید تا سوسکها رو بگیرید. هر سوسک رو که گرفتید، در روز سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازاین دارو میچکونید، بعد از یک مدت سوسکها کور میشن و خودشون از گشنگی میمیرن! یارو کف میکنه، میگه: خوب آخه اگه سوسکها رو بگیریم که همونجا درجا ميکشیمشون! لره میره تو فکر، بعد یک مدت میگه: آره خوب، ازون راهم میشِه! ♥ ..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::...:..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::--:..:: .-..::....::::..:: .-..::...:..:: .-..::....::::--.::::- ♥ شباهت دختر و صابون+ ♥ زن رشتيه بچه دار ميشه، وقتي بچه رو به رشتيه نشون ميدن، ميبينه بچه سياهه!! خلاصه يكم ميره تو فكر، ولي چيزي نميگه. يك پنج-شيش ماه بعد، رشتيه با زنش مشغول كارِ خير بوده، يهو وسط كار حواسش جمع ميشه، ميبينه خانوم اونقدر دست و پا زده كه پتو رو انداخته پايين. خلاصه حسابي شاكي ميشه، ميگه: خانومجان اين پتو رو بكش رو خودت، باز اين يكي بچه هم مثل قبلي نور ميخوره، ميسوزه ♥ تركه چهار شنبه سوري با واجبي ترقه درست مي كنه ♥ به تركه ميگن تا حالا زنتو كردي ♥ ترکه تو یک شب برف و بورانی داشته از سر زمین برمیگشته خونه، یهو میبینه یکجا کوه ریزش کرده، یک قطار هم داره ازون دور میاد! خلاصه جنگی لباساشو درمیاره و آتیش میزنه، میره اون جلو وامیسته. رانندة قطاره هم که آتیشو میبینه میزنه رو ترمز و قطار وا میسته. همچین که قطار واستاد، ترکه یک نارنجک درمیاره، میندازه زیر قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار میشن! خلاصه ترکه رو میگیرن میبیرن بازجویی، اونجا بازجوه بهش میتوپه که: مرتیکة خر! نه به اون لباس آتیش زدنت، نه به اون نارنجک انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟! ترکه میزنه زیر گریه، میگه: جناب سروان به خدا من از بچگی این دهقان فداکار و حسین فهمیده رو قاطی میکردم! ♥ گرگه داشته شل شل راه ميرفته. ازش ميپرسن چي شده؟ ميگه رفتم دم خونه شنگول و منگول و حبه انگور. بعد گفتم منم منم مادرتون. از بخت بد باباهه خونه بود حرف مار رو هم باور كرد! ♥ سوال:به 15 تا دختر تو استخر چی میگن؟! جواب:رانی هلو ♥ سه تا زن تهراني و ترک و رشتي نشسته بودن دور هم و از ماملهء شوهراشون حرف ميزدن. تهرانيه ميگه ماملهء ممد آقا عين اف 14 ميمونه، بلند ميشه يه جا رو هدف ميگيره بعد ميخوابه. ترکه ميگه ماملهء عباس آقا عين اف 16 ميمونه، بلند ميشه دوجا رو هدف ميگيره بعد ميخوابه. رشتيه ميگه ماملهء نورعلي عين ايران اير ميمونه، تا بلند ميشه به علت نقص فني ميخوابه!! ♥ لره میره آزمایش خون،میان از نوک انگشتش خون بگیرن،خون نمیاد،پرستاره انگشت لره رو می ماله،لره میگه ببخشید آزمایش ادرار نمی گیرید ♥ به پیرزنه میگن مادر سایز سوتینت چیه؟میگه من از این سوسول بازیا خوشم نمیاد،میکنم تو شورتم ♥ زن لره دست میکنه تو شورت مرده.... ♥ به عربه ميگن زن رو تشبيه كن، ميگه: ولك زن مثل باغچه ميمونه... صبح آبش ميدي، ظهر آبش ميدي، شب هم شيلنگ رو ميندازي توش تا صبح آب بخوره ♥ يك بابايي تو رشت ميره يك رستوران تروتميز، يك پرس مفصل غذا ميخوره، بعد مياد حساب كنه، ميپرسه: داداش حساب ما چقدر شد؟ رشتيه ميگه: سه تومن! يارو دست ميكنه سه تا هزاري ميده، رشتيه ميگه: نه قربون، شد سه تا يك تومني! يارو كف ميكنه، فرداش با سه-چهار تا از رفقاش مياد باهم يك ناهار توپ ميزنن، باز موقع حساب كردن، رشتيه ميگه: شد سه تومن! يارو خر كيف ميشه، فردا شبش كل سالن رو واسه يك مهموني مفصل رزرو ميكنه، خلاصه با همه فك و فاميل و دوست و آشنا تا مرز خفگي ميخورن، باز وقتي صورتحساب رو ميگيره، ميبينه نوشته:سه تومان!! يارو كلش سوت ميكشه،ميره پيش رشتيه ميگه:اخوي، ما قضيه اين رستوران شما رو نفهميديم چه جورياست. رشتيه ميگه:دنبال من بيا تا بفهمي. خلاصه يارو رو ميبره طبقة بالاي رستوران، در يك اتاق رو باز ميكنه،مرده ميبينه يك زن و مرده افتادن رو هم حالا نكن كي بكن!! رشتيه ميگه: اون مرتيكه سبيل كلفت رو كه ميبيني، صاحاب رستورانه، اون خانم هم كه ميبيني خواهر بندهست! اون اينجوري خواهر مارو ميگاد، منم اونجوري مادرشو ميگام!!! ♥ يارو حاجيه وقت دادگاه داشته، نميدونسته چجور لباسي بپوشه. حاجآقاي حجره كناري بهش ميگه: حاجآقا، يك دست لباس كهنة رنگ و رو رفته بپوش كه قاضيه دلش به حالت كباب شه. ازون طرف حاجآقاي حجره روبرويي بهش ميگه: حاج آقا يك دست لباس نو و ترتميز بپوش كه اونجا قاضيه حساب دستش بياد با كي طرفه! حاجيه گه گيجه ميگيره، آخر ميره از يكي از رفقاي قديميش (ترك بوده) ميپرسه: آخر ما چي بپوشيم. تركه بهش ميگه: ببين حاجآقا، بگذار برات يك داستان بگم: يك روزي يك دختري ازدواج ميكنه، نميدونسته واسه توي حجله چي بپوشه. مادرش بهش ميگه يك پيرهن دراز و محجوب بپوش برو تو، ولي خالش بهش ميگه: نه دخترم، يك دامن تنگ و كوتاه بپوش. حاجآقا شاكي ميشه، ميگه: مرتيكه حجله رفتن اون زنيكه چه ربطي به دادگاه من بدبخت داره؟! تركه ميگه: حاجآقا ربطش اينه كه تو جفتش توفير نميكنه چي بپوشي.. درهرحال آخرش كونت ميذارن!!! |
|
* سه شنبه 2 آبان1385توسط حامد
" لینک
مطلب "
|
|
صفحه 93
|
|
چکیده خاطرات در مهر ماهی که گذشت { گذر عمر بیخود نیست حافظ میگه" بر لب جوی بشین وگذر عمر ببین" انگار بهار 83 همین دیروز بود که اولین جرقه زده شد (یکی برای خواهرم که در حال حاضر از نظر مادی.... ). انگار همین دیروز بود که بعد از کلی حرف زدن و تصمیم گیری بالاخره با کمک سودابه و دوستش (اسمش رو فراموش کردم) قضیه گفته شد. انگار سیم کارت خشک موبایلم رو همین دیروز بود که فروختم. یک بنده خدائی پیشنهاد داده بود که نفروشم چون فکر میکردیم برای(کارمهمتری)لازم میشه(هر چند من برخلاف میلش فروختم ولی خب)حالا همکه سیمکارت جدید از راه رسید.انگارخرداد 84 همین دیروزه که مامان راضی شد برای دیدن انگار همین دیروز بود .... یکسال و خردهای گذشت.دراین مدت کلی جنگ و دعوا،کلی اعصاب خردکنی، کلی لج و لجبازی کلی حیله و ترفند؛ اما نشد که نشد.حالا که نگاه میکنی میبینی که ای بابا چه زود گذشت این ایام. الانه که پائیز 85 است و هنوز که هنوزه.(فعلا که در حال حاضر مامانه میگه این حامد چند وقتیه پسر خوبی شده دیگه تنگزنگ و تلفن صحبت کردن مشکوکانه نداره!!؟؟ بنده خدا نمیدونه چه خبره) یعنی حدود یکسال برنامه این بوده (لجبازی،دعوا و ...). درست همین دیروز بود که این برنامه ها و کارها برقرار بود ... یک موقعی انشاءا.. باشه تو سن پیری فکرش رو بکنی با خودمون میگیم ای بابا یک زمانی چکارهائی که می کردیم.چه رنج و دردسری رو برای رسیدن تحمل میکردیم. سودابه هم یکبار همچنین حرفی رو گفته بوده که آینده با مرور خاطرات گذشته ...... ولی خب ♥ هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد ♥ :::*****::: { برنامه ریزیهای الکی اوائل شهریور ماه چه برنامهریزیهایی برای خودم کرده بودم.ظاهرا همه چیز روبهراه بود. همه چیز بر وفق مراد بود. همه چیز جور شده بود تا بالاخره با کلی اذیت شدن در ابن مدت، همه چیز خاتمه یابد.با خودم چه فکرهایی که نمیکردم. فکر میکردم مهر چه جوریها باشه.دانشگاه چه جوری باشه. ماه رمضون و روزه و .... نیمه شهریور برای کوتاه کردن مو هم شک داشتم.یادش بخیر با خودم میگفتم باشه یکدفعهای اما ... یادش بخیر ناخن (حاصل6 ماه) رو کوتاه کردم برای همین خاطر. همیشه اونجوری که آدم خودش میخواد با اونجوری که خدا بخواد فرق میکنه. نمیدونم چرا. شاید هم حرف هاشمی درست باشه که آدمهای مومن و درستکار و بهخدا نزدیکتر در این دنیا بیشتر آزمایش میشن.حالا ممکنه با مریضی و بیماری و مشکلات و ناراحتی و ... شاید این برای امتحانه منه. اگر تیغ تمام عالم بجنبد زجای نبرد سر کسی تا نخواهد خدای :::*****::: { افطاری طبق سنوات سالهای گذشته،خوردن افطاری با اساتیدگروه اینبار در رستوران آبشارطرقبه ♥ حضور آقای ارشادی+ دکتر شاهکار(خوردن سیخ جوجه)+دکتر صادقی+ آقای دانشگر+ خانم ایرانمنش +خانم کهربائیان+خانم حسن زاده و دخترش+خانم حسن پور+آقای خزین و خانمش ساجدی♥ برگشت تو ماشین دعوت به رقص ♥ از همه مهمتر خالی بودن جای بعضیها.چقدر بعضی افراد خودشون رو لوس میکنن کلی خواهش میکنی، تازه مهمونشم میکنی باز هم نمیاد. چه تو راه رفت چه اونجا و چه تو راه برگشت خیلی جاش خالی بود (به جون جفتمون) ♥ نشستن با مامور انتظامات و صادق و گفتن درباره خانمی.روی یک تخت(دور از چشم خانمی همچنین ریشی و ... انتظاماتی) ♥زدن یک تیپ خفن برای اولین بار که کلی با استقبال مواجه شد (بهقول قاسم لنگرگاه کشتی و به قول جواد دانشمند رژیمصهیونستی)♥ :::*****::: { شب قدر شب قدر و نزول قرآن و تا سحر بیدار بودن و رازونیاز و مسجد و گرفتن حاجت و توکل به خدا " خدایا چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار " :::*****::: { یک ماه رمضون دیگه چشم رو هم گذاشتیم ماه رمضون امسال اومد و رفت. ازین ماه رمضون که زیاد خیری ندیدم.حداقل چندتامهمونی افطاری تو خونه اقوام و یک کم بخوربخور و ... (دیگه همه چه اونائی که میدونستن و چه اونائی که نمیدونستن، فهمیدن من چه مرگمه و داروی اون چیه) ولش کن تاثیرات در آینده رو بچسب که بهترتره. ♥♥ تا سال دیگه و ماه رمضون دیگه کی زنده کی مرده.معلوم نیست باشم و این ماه رو روزه بگیرم یا نه؛ اون شبهای قدر و حالوهوای اون.اون سحر بیدار شدن و اون افطاری.اون گناه نکردنها(هفتهای یکبار حموم) همه و همه جالبه و یک جور کیف مخصوص بخه خودش ر وداره. یکی از همسایهها هستش که هر ساله این ماه رمضونی از سوئد پامیشه میاد ایران برای روزه گرفتن بعدش دوباره برمیگرده سوئد تا سال دیگه. وقتی باهاش صحبت میکنی میگه روزه و حالوهوای اون و شبهای قدر خیلی حال میده. بعضیها از اون ور دنیا میان اینجا، بعضیها همینجا ... ♥♥ فیلمهای ماه رمضون امسال هم زیاد چنگی بهدل نمیزد. آخرین گناه تا حدودی برام جالب بود، دکتر مودت با اون چشم برزخیش و دیدن تجسم اعمال.خیلی مواقع با خودم میگم چیمیشه همه مردم با هم روراست و صاف و ساده باشن. اصلادور وزمونهای شده که نمیتونی به مردم اعتماد کنی ظاهرشون یک چیزی میگه و باطنشون یک چیز دیگه. مثل ریحانه که قیافهاش کلا غلط اندازه. نگاه میکنی خط ابرو نازک نازک نازک نازک.... مانتو تنگ و ... آدم نگاهش میکنه میگه این آخر همه چیزه ولی از منابع موثق اطلاع دارم که اهل نماز اول وقت و روزه و کلا آدم باخدائیه.من خودم همیشه ازخانمی خواسته و خواهم خواست رک و روراست باشه صاف و ساده. هر چیزی هست باید رک و پوست کنده باشه؛ از الانه باید تمرین داشت تا در آینده سخت نباشه (اینکه بعضیها میگن اگه اینجوری باشی بیشتر تو کف باشه و اگه کمتر باشه کلا کلکلبازی، باید مثل کف دست). :::*****::: { اقداماتی برای آینده طفلکی مامان،مجالس افطاریش بدون کمک من برپا میشد،خدائیش نگاه میکردم میدیدم هیچکس بغیرخودم دست بهکاروکار تو خونهاش خوب نبود.آخه آخر شب که من از طرقبه برگشتم گفت از صبح خسته و کوفته شدم هیچ کس نبود یک سنگ به سرم بزنه و ... من هم در جوابش گفتم خب تو که دختر نداری زودتر یک عروس بیار که در این مواقع کمکت باشه و دست تنها نباشی (البته چند بار دیگه و چند جای دیگه هم بهش گفته بودم) باباهم بهش میگه خب میخوای یک کمک برات بیارم که دو تا باشین و تنها هم نباشی!!؟؟ البته باباهه که شوخی میکنه ولی من که جدی میگم ♥ یک معمله پایاپای با دختردائی(افروز) و زندائیم کردم.تعویض ویندوز و سرویس کامپیوتر افروز در مقابل ... و جور کردن یک تحقیق ریاضی برای زندائی در مقابل .... ♥ تازگیها دختری از اقوام شده جاسوس من، یعنی تموم خبرهائی که در مجالس و جمعهای زنونه در مورد من و ... گفته میشه میاد برای من میگه. فعلا که خبر آورده بازگشت سفر مکه. من که خواهر ندارم اون در اینجور مواقع هوای ما رو داشته باشه و یک کم خواهری کنه دیگه ؟؟؟؟ ♥ تا یادم نرفته این خانم بذر.. (المیرا) هم بدجوری هوای ما رو داره یک موقعی مادربزرگ ما میگفت که فلان دختر که به من سلام کرده فکر کنم از پسرم خوشش اومده میخواد زنش بشه و... این هم فکر کنم تا حدودی اونجوری باشه ♥ فعلا که مامان و بابا سعی در راضی کردن من برای ازدواج با سمیه هستن ولی دل من که جای دیگه گیره.همون قضیه نمره بیست کلاسو نمی خوام... ♥ عموم از گناباد هم SMS فرستاده بود درست وسط مهمونی بدست ما رسیده که چی حالا متن پیام " زود باشین بهم بگردین، ما منتظر شیرینی هستیم و همگی شیرینی میخواهیم" (ایول ایول) ♥ :::*****::: { فوت خاله خاله پیر ما هم به رحمت خدا رفت. بنده خدا زن خوبی بود.هم از مردنش ناراحت شدم هم از تاثیراتی که مردن این بنده خدا بر آینده من داشت. بگذریم خدا رحمتش کنه. :::*****::: |
|
* سه شنبه 2 آبان1385توسط حامد
" لینک
مطلب "
|
| درباره وبلاگ |
|
|
|
|
| عزیزان من |
|
دلتون میخواد لینکتون اینجا باشه؟ |
| سایتهای منتخب |
|
|
| لینکهای منتخب |
|
نقشه تهران با قابلیت بزرگنمائی
|
| وبلاگهای منتخب |
|
|
|
|