![]() |
حرفهای ♥ عشقولانه |
![]() |
|
یادداشتها +
خاطرات یک دانشجوی دانشگاه آزاد مشهد
|
|
صفحه 79
|
|
شبهای برره غیر اسلامی كيانوش مست مست دست از رقص با سحرناز برمي داره مياد جلو : بابا ولش كن ! اينا باهم ازدواج كردن ، به تو چه آخه ، زيادي خورديا ... اي بابا كيوون : ها ، راست وگويي ، ورقصين ، ورقصين ... سالار خان : شادوونه خانوم ، ويا از خودمون رقص در وكنيم ديگه ... شادوونه : وي ي ي ... سالار خان ... اين حرفا چي بيد ... از تو سني گذشته بيد ... شاخ شمشاد : شادوونه جون ، نيگاه وكن من چه ريختي با شوهرم ورقصم ... (دوربين مي ره رو شير فرهاد) صداي وجدان شير فرهاد : تو خجالت نوكشي بي غيرت ؟ شير فرهاد : ها... كي بيده ؟ صداي وجدان شير فرهاد : منم ابله ... وجدانت بيدم ... شير فرهاد : ورو بعدا بيا ، الان مست پاتيل بيدم صداي وجدان شير فرهاد : چلمنگ ، دووبرره از پشت به ليلوون تكيه وداده ... شير فرهاد : هـــــا... من الان تو فضا بيدم ... بعدا حسابشو ورسم ... حالا ورو ... از خودت فاز منفي در نوكن... بگوري دم ژاندارمري ياور : بگور ... يه شعر بگو ببينم ... بگوري : از خودم يه شعر در وكردم ، وخوونم ؟ ياور : بخون كتكله... بگوري : نمره بيست كلاسو نوخوام ، بهترين هوش و حواسو نوخوام ، من فقط تو رو وخوام بگوري : خــــوب بـــيـــــد؟ ، ويگولنسج ، اين شعر منو چندين سال بعد تو يه آهنگ معروف از خودشون در وكنن ... ياور : اين چي بود چمپت ؟ يكي ديگه بخون .... بگوري : 20 تومن وشد ... ياور : از مامور دولت پول مي گيري ؟بندازمت زندون كتكله ؟ بگوري : خوب باشه ، پول نوده ، نوش جونت بيد بگوري : ورو ، ورو ، دلم تو رو تو رو نخواسته بيد ، ورو ورو ، نوخوامت اين همه ... بگوري : اين شعر منم قراره شير-آرش چند سال ديگه وخوونه ، خوب بـــيــــد؟ (ياور طغرل به دوربين زل مي زنه) |
|
* یکشنبه 17 اردیبهشت1385توسط حامد
" لینک
مطلب "
|
|
صفحه 78
|
|
ترکه رفته بود زیارت امام رضا . بعد از زیارت دستش را برای احترام روی سینه اش گذاشت و عقب عقب آمد بیرون. یه دفعه دید که خورده به یه چیزی . نیگاه کرد ، دید که یه تابلو است و روش نوشته: تبریز 5 کیلومتر! نفرین: ........................................... قزوينيه كنار زمين فوتبال خوابيده بوده، بهش ميگن: پاشو برو تو زمين، بازي شروع شده. ميگه: من برانكاردم ........................................... هيچ وقت شب جمعه دعا نكن، چون اينقدر پا روي آسمون هست كه دستهاي شما ديده نميشه! ........................................... تركه ميره آمپول بزنه، تا دكتر سوزن رو ميزنه، پا ميشه داد ميزنه: حيوون، مگه كوري، سوراخ به اين گندگي، چرا ميزني بغلش؟ ........................................... سه تا اسپرم با هم بحث مي كردن ........................................... رشتیه کتاب مینویسه تموم که میشه صفحه اولش می نویسه:تقدیم به پدرم که بهترین دوست بابام بود! ........................................... يارو از اين آسو پاسا نشسته بوده تو قهوه خونه يه چايي سفارش ميده … ........................................... تاريخ تكرار مي شود: ........................................... شعار قزوینی ها در این ایام : کاریکاتوریست دانمارک حق مسلم ماست ........................................... معلم: حميد سهتا حيوان وحشي نام ببر. حميد: آقا اجازه، شير، پلنگ و بيژن، اينهم جاي گاز گرفتنش! ........................................... پيرزنه با پسرش نشسته بوده اختلاط مي كردن. بعد ننه هه به پسرش ميگه من نميدونم اين آمريكا با اين همه توپ و تانكش چه جوري از ويتنام شكست خورد. پسره ميگه آخه لامصبا اين ويتنامي ها ، شبا از پشت حمله مي كردن آمريكايي ها غافل گير ميشدن ... يهو پيرزنه شروع ميكنه گريه كردن!! پسره ميگه ننه چرا گريه ميكني؟ ميگه ياد بابات افتادم پنجاه سال ويتنامي بود و من خبر نداشتم!!!! ........................................... قزوينيا به فرهنگستان لغت فارسي اعتراض ميكنن كه چرا شما به "ن" ميگين نون ولي به "ك" ميگين كاف!! ........................................... هواپيما سقوط ميكنه فقط يه زن زنده ميمونه....ميدونيد چرا؟ چون نوار بهداشتيش بالدار بوده!!!!!
معلمه از دختره شاگردش می پرسه پریود تو زندگی چقدر مهمه? ........................................... قزوينيه داشته بچهه رو ميكرده، وسط كار يهو منكرات ميريزه، اينم براي اينكه صحنه سازي كنه، به بچهه ميگه بيا حالا تو منو بكن. بچهه هي داشته سعي ميكرده، نميتونسته، در همين هين افسره ميرسه، زيپ شلوارشو ميكشه پايين، ميگه: بالامجان بيا كنار، اين كارا بچه بازي نيست .......................................... دو تا بچه تهران ميرن قزوين تا از اتوبوس پياده ميشن يهو يكيشون ميگوزه در همين لحظه يه قزويني ميشنوه و ميوفته دونبال اين دوتا خلاصه بعد از 2 ساعت كل قزوين دنبال اين دو تا ميوفتن بعد اون دوتا كه متوجه ميشن ميخوان فرار كنن كه تو يه كوچه بمبست گير ميوفتن يكي از اون دوتا داد ميزنه كه از جون ما چي ميخواين يه پيرمرده لرزون لرزون مياد جلو و ميگه: ببم جان بوغ ميزني مسافر سوار نميكوني ........................................... ميدونيد لاو مخفف چيه؟ ........................................... به دریا بنگرم روی تو بینمبه صحرا بنگرم روی تو بینم نمیدونم کی روی عینکم رید که هرجا بنگرم روی تو بینم ........................................... ترکه میره بانک وام بگیره ضامن نداشته منفجر میشه! ...........................................
........................................... رشتي به زنش ميگه :عزيزم از اون كاندوم هاي ميوه اي بيار حال كنيم زنش ميگه: صد دفعه نگفتم اونا مال مهمونه ........................................... از رشتیه میپرسن چرا 2 تا زن گرفتی..؟؟!!میگه: یوهو دیدی مهمون اومد..... ........................................... میدونی فرق تو با گوز چیه .گوز یه روزی از دلم خارج میشه ولی تو نه .......................................... تو قزوین زلزله میاد یه بچه از سقف میفته قزوینیه میگه اخ جون هنوز زلزله نشده کمکهای مردمی رسید ........................................... به ترکه میگن موقع سکس چطوری زنتو ديونه میکنی میگه : وقتی کارم تموم می شه ، کيرمو با پرده پاک میکنم ........................................... پيرهزنه جلوی تاکسيه رو میگيره میگه : نماز جمعه راننده میگه : ولی مادر امروز سهشنبست پيرهزنه میگه : ای وايييييييی خاک ب سرم ديدی ديشب حاجی گولم زد ........................................... گرگه داشته شل شل راه ميرفته. ازش ميپرسن چي شده؟ ميگه رفتم دم خونه شنگول و منگول و حبه انگور. بعد گفتم منم منم مادرتون. از بخت بد باباهه خونه بود حرف مار رو هم باور كرد! ........................................... يه روز اقا گرگه ميره دمه خونه شنگول و منگول در ميزنه مامان شنگول و منگول درو باز مي كنه ميگه بيا تو بچه ها نيستند |
|
* یکشنبه 17 اردیبهشت1385توسط حامد
" لینک
مطلب "
|
|
صفحه 77
|
|
چکیده خاطرات در فروردین ماهی که گذشت { اربعین شب یعنی سه شنبه شب خونه مصطفی (یکی از همکلاسی ها و دوستان باحال) روضه داشتند همراه با شام.من هم رو حساب معرفت دعوت کرده بود. بطور خلاصه: میلان 1یا 3 یا 5 آخرش هم نفهمیدم× زندایی،مامان،نیمه دوم خودم، دایی و پسردایی× یک دورطواف خونه ... { این دنیا چرا اینجوریه.بعضی چیزها را آدم واقعا توش می مونه.خیلی چیزها هستش که در ظاهر معلوم نمیشه و باید کلی دردسر و سختی بکشی تا بفهمی. باید کلی امتحان و آزمون و ... بکنی تا بفهمی مثلا کسی که میگه دوستت دارم واقعا از ته دلش اینرو میگه یا نه؟ تازه بعد از کلی امتحان و آزمون آخرش هم معلوم نمیشه و مواردی پیش میاد که باز میری تو شک و تردید. چرا آدمها اینقدر ریاکار و مارمولک شده اند؟(تقریبا همشون بغیر از چند مورد استثناء) چقدر سخت شده بفهمی کسی که ادعا میکنه تو رو دوست داره، واقعا دوستت داره و در آینده از رفتار و حرفهاش اینطور برداشت نکنی که بله اونطور که میگفت هم دوستت نداره. چی میشد تموم آدمها با یکدیگر صاف و ساده می بودند مثل کف دست.چه میشد دل آدمها با زبونشون یکی می بود، طوری نبود که دلشون یک چیزی بگه ولی زبونشون یک چیز دیگه.چه میشد دوست داشتن آدمها،دلتنگی آدمها برای یکدیگر، مهربونی آدمها، روابط آدمها با یکدیگه و خلاصه همه و همه چیزمصلحتی نمی بود. شاید اینها از عوارض دنیای ماشینی و پیشرفت تکنولوژیه. { چهارشنبه ظهر 9 فروردین،مصطفی زنگ زد و اومد دنبالم تا بریم شله خوردن. جای شما خالی خونه یکی از دخترهای دانشکده. دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیده بودن. خدا قبول کنه. اجرشون با سیدالشهداء. { شب وفات امام رضا(ع) پیاده تا حرم رفتن: ساقی و باران وشلوغی حرم و ... { سیزده نوروز:ما،خاله فاطمه،خاله طاهره،طیبه شون؛ابتدا توس بعد پیدا کردن یک جای خوب؛ همکار بابا در نزدیکی ما (دخترش). امسال سبزه گره نزدم، پارسال گره زدم هیچ تاثیری نکرد امسال نزدم(گره رو میگم) ببینم چطوری میشه. { همونطور که همیشه گفتم،حالا هم میگم که خدا پدر و مادر این دانشگاه آزاد و دکتر جاسبی و ... رو بیامرزه وگرنه خیلی از عاشق و معشوقها همدیگر رو نمی دیدن و دلشون برای همدیگه تنگ میشه (دم خروس یا قسم حضرت ابوالفضل). بعد از دقیقا 28 روز بالاخره اون هم به لطف دانشگاه آزاد. واقعا چقدر بعضیها بیرحم هستند.اصلا به فکر این نیستند که یک دل دیگه داره براشون میتپه و کوچولو میشه. بسوزه پدر عشق. { یکشنبه27 فروردین با علی(یکی دیگه از همکلاسیهاو دوستان باحال)و داداشش امیرآقا؟ مصطفی و مهدی(از دوستان علی)رفته بودیم جاغرق.جای شماخالی ازصبح ساعت7 که رسیدیم اونجا تا ساعت 5 که برگشتیم فقط حدود 4 ساعت برای صبحانه و ناهار توقف داشتیم و بقیه را کوهنوردی.خیلی حال داد اونهمه کوهنوردی و رفتن تا آخرهای جاغرق.مخصوصا که بچه های باحالی بودن مخصوصا موقع غذا خوردن که چه حالی به آدم می دادن و اینکه اهل دود و دمی نبودن(من خودم خیلی از سیگار و قلیون و ... بدم میاد). تازه اونجا حکم (بازی ورق) را یاد گرفتم تا قبل از اون فقط مجموع 11 از سری بازیهای ورق را یاد داشتم. { چهارشنبه30 فروردین بابام چند روزی اردو آمادگی دفاعی و میدون تیر داشت(بابام علاوه بر کار تو اداره ناحیه 4 آموزش و پرورش سرگروه درس آمادگی دفاعی هم هست) و ماشین دربست در اختیارم بود،صبح ساعت 7 باید برم برای مغازه(سوپرمارکت)شیر بیارم. خلاصه وار " نداشتن کلیدصندوق عقب ـ رفتن آبرو پیش جمعیت منتظر شیر ـ قفل کردن درها و جاموندن کلید در داخل ماشین ـ باز کزدن با سیخ کباب ـ کمک آقای صباغیان ـ در آوردن شیرها از صندوق عقب " |
|
* یکشنبه 17 اردیبهشت1385توسط حامد
" لینک
مطلب "
|
| درباره وبلاگ |
|
|
|
|
| عزیزان من |
|
دلتون میخواد لینکتون اینجا باشه؟ |
| سایتهای منتخب |
|
|
| لینکهای منتخب |
|
نقشه تهران با قابلیت بزرگنمائی
|
| وبلاگهای منتخب |
|
|
|
|